باغ اناری

باغ اناری زندگی ماست ترش و شیرین

شروع راهی نو در زندگی من
نویسنده : شقایق - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
 


 
 
شوق دوباره
نویسنده : شقایق - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦
 

خیلی خوشحالم که دوباره مینوسم...

 

خدا روشکر روحیه ام خیلی بهتره سعی میکنم به هدفهام فکر کنم.قرار شده نمونه ترجمه برای یکی از مجله ها بفرستم اگه کمی تنبلی رو کنار بذارم کلی پیشرفت میکنم... نباید تا 11 بخوابم... خجالتبرنامه ریزی خیلی برام واجبه متفکرهمین بی نظمی  شده آفت زندگیم 

از اول دی هم اگه خدا بخواد کلاس نقاشی موزاییک می خوام برم قلبکه حتی از آوردن اسمش دلم غش میره فکر میکنم حال وهوای دانشگاه برام تازه میشه

 

فقط ای کاش یه دوست خوب داشتم که با هم این کار رو شروع میکردیم

با امید به خدا جلو میرم

 


 
 
پیله نامریی
نویسنده : شقایق - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

سلام...نمیدونم بعداز این همه نبودنم کسی هست که جوابم رو بده یا نه؟

مامانم دوباره مریض شد و برای بار دوم تو این سه ماه زیر تیغ جراحی رفت . خداروشکر که بخیر گذشت ولی من خیلی بهم ریختم و فشار زیادی بهم اومد و تا حدی دچار افسردگی شدم ... احساس میکنم پوسته ای به دورم تنیده شده که نمیذاره شاد باشم... ولی دارم با این حس مبارزه میکنم اما خیلی سخته.

البته خیلی بهتر شدم و همین محیط مجازی بهم  نیرو میده و سعی میکنم بیشتر بیام و بنویسم


 
 
عشق ممنوع
نویسنده : شقایق - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 

بارها شنیده بودم این سریال که از شبکه یورو*دی ترکیه نماش داده می شه خیلی قشنگه ولی چون ترکی بلد نبودم علاقه ای به دیدنش نداشتم... ولی چند روزه من رو بد اسیر خودش کرده قلب...

 اسمش " عشق ممنوعه"...الان هم  کانال دی *ترکیه هر روز غیر از شنبه ها و یکشنبه ها حدود ساعت یه ربع به چهار نشون می ده... به جرات می گم حتی از لاست هم قشنگتره.

من که از "بیهتر" خیلی خوشم میاد...نمی دونم چرا؟ البته فامیل همسری خیلی فحشش می دن ...شاید هم واسه همین دوستش دارمنیشخند( به این حالات روحی می گن خشم نهفته)خنده

و فکر می کنم غیر از اشتباهی که داره می کنه درونیاتش به من نزدیکه و  هم ظاهرشساکت

 

 


 
 
به جز اینها , چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
نویسنده : شقایق - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
 

اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی،

و اگر هستی،کسی هم به تو عشق بورزد،

واگر این گونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد، و پس از تنهاییت نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم این گونه پیش نیاید...

اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه بدور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار...

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشند.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی...

نه کم و نه زیاد... درست به اندازه،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد...

تا که زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری...

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

همچنین برایت آرزو مندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند...

چون این کار ساده ای است.

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند...

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی ...

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی، و اگر پیری،تسلیم نا امیدی نشوی...

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم گربه ای را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی،وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر میدهد...

چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت ...

به رایگان...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی...

هر چند خرد بوده باشد...

وبا روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی...

و سالی یک بار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی:

" این مال من است"،

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!

و در پایان ، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی...

و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان،باز هم از عشق، حرف بزنی تا از نو آغاز کنی...

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...

ویکتور هوگو


 
 
← صفحه بعد